ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

یازده ماهگیت مبارک

مژده مژده اروینم یازده ماهه شد روزای اولی که بدنیا اومدنی وقتی بچه های ده،یازده ماهه رو میدیدم فکر میکردم خیلی زمان میگذره تا تو عزیز دلم به اون حد برسی اما زمان مثل برق گذشت و تو الان شدی ١١ ماهه و یه ماه بعد تولد تولد تولد . یه دونه یزندگیم تبریک میگم انشالا مثل اینروزات شادو خوشحال باشی و کوچکترین اتفاقات باعث شادیهات بشه توانیهای این ماهت عزیزم بالاخره تونستی ٤ دستو پا را بری با اینکه زود حرکت کردی تقریبا از ٥ ماهگی اما سینه خیز میرفتی اما یه شب که پیش بابات بودی چنتا این حرکتو کردی که من اینقدر ذوق کردم که تا چند روز تکرارش نکردی ازمبل یا هر چیزی که دم دست باشه میگیری و راه میری ...
3 بهمن 1391

یازده ماهگیت مبارک

مژده مژده اروینم یازده ماهه شد        روزای اولی که بدنیا اومدنی وقتی بچه های ده،یازده ماهه رو میدیدم فکر میکردم خیلی زمان میگذره تا تو عزیز دلم به اون حد برسی اما زمان مثل برق گذشت و تو الان شدی ١١ ماهه و یه ماه بعد تولد تولد تولد . یه دونه یزندگیم تبریک میگم انشالا مثل اینروزات شادو خوشحال باشی و کوچکترین اتفاقات باعث شادیهات بشه توانیهای این ماهت عزیزم بالاخره تونستی ٤ دستو پا را بری با اینکه زود حرکت کردی تقریبا از ٥ ماهگی اما سینه خیز میرفتی اما یه شب که پیش بابات بودی چنتا این حرکتو کردی که من اینقدر ذوق کردم که تا چند روز تکرارش نکردی ازمبل یا هر چیزی که دم دست باشه میگیری ...
3 بهمن 1391

جشن دندونه دختر عمو

گل مامان اینروزا زیادی وابستم شدی حق ندارم از پیشت یه قدم اونورتر بذارم از اینکه اینجوری وابسته ی منی عشق میکنم اما خوب بعضی وقتا کلافه میشم آخه میدونی مامانی دست تنهاست و کار خونه میمونه دیروز یه وضعی بود که از بهارک دختر عموم خواستم بیاد باهات بازی کنه تا من کارامو بکنم که امروز خوش به حالت بودو کلی باهاش بازی کردی طوری که با اینکه حموم هم کرده بودی اما از صبح تا شب فقط 45 دقیقه خوابیدی.با همه ی اینها عاشقتمممممممم. دیشب یه وقت متوجه شدیم انگشت سبابت خونیه و زخمی شده اما چه جوری نمیدونم خلاصه چسب زدیمو کلی مکافات سر این چسب زدن داشتیم.(عکساش تو ادامه مطلب) امشبم مامان بزرگ برا دندون در آوردنه نورا مراسمی داشت که عمه ه...
3 بهمن 1391

جشن دندونه دختر عمو

گل مامان اینروزا زیادی وابستم شدی حق ندارم از پیشت یه قدم اونورتر بذارم از اینکه اینجوری وابسته ی منی عشق میکنم اما خوب بعضی وقتا کلافه میشم آخه میدونی مامانی دست تنهاست و کار خونه میمونه دیروز یه وضعی بود که از بهارک دختر عموم خواستم بیاد باهات بازی کنه تا من کارامو بکنم که امروز خوش به حالت بودو کلی باهاش بازی کردی طوری که با اینکه حموم هم کرده بودی اما از صبح تا شب فقط 45 دقیقه خوابیدی.با همه ی اینها عاشقتمممممممم.  دیشب یه وقت متوجه شدیم انگشت سبابت خونیه و زخمی شده اما چه جوری نمیدونم خلاصه چسب زدیمو کلی مکافات سر این چسب زدن داشتیم.(عکساش تو ادامه مطلب)   امشبم مامان بزرگ برا دندون در آوردنه نورا مراسمی داشت ...
3 بهمن 1391