جای خالی
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده....
اين روزها اغلب گير مي افتم بين افسردگي ها.گاهي و نه گاهي بلکه اکثراُ دلم مي خواهد بنشينم گوشه اي و کرکره ی دل و چشمم را بکشم و بدور از آن چشم ديگري جز خودت،بي دليل، که نه بي دليل بلکه به هزار دليل ناگفتني در دلم تنها بمانم.خیلی وقت است از خودم دور شده ام.تمام دغدغه ام شده مادرانگی و همسری کردن.می دانم که اینها را هم خوب انجام نمیدهم ولی هر چه هست شده تمام فکر و ذهن من.تا جایی که هیچ جایی برای خودم باقی نگذاشته ام.من دیگر نگاههای خودم را هم نمیشناسم.من دیگر خودم را نمیشناسم.
شايد تقصير جاي خالي يک دوست است
جاي خالي يک دوست که همراهم باشد، مدتهاست در زندگيم پيدا شده. کسی که گاهی یاد تو بیفتد.
دلم تنگ شده براي اینکه بنشينم و نگاهش کنم و او تمام حرف دلم را از چشمانم بخواند،و بقیه اش را او حرف بزند،حرفهایی نه از جنس گله و شکایت دنیایی که این روزها همه ی زندگیمان شده،حرف خوب،حرفهایی که حالم را بهتر کند،!اصلا می خواهم بخندم،از ته دل بخندم و بعد بروم سراغ روزمرگی هایم.
کاش یک دوست....


جای خالی
