ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

مارکوپولو کوچولو در ...

1392/2/23 1:45
نویسنده : مامان اروین
281 بازدید
اشتراک گذاری

اینبار مارکوپولوی قصه ما سری زد به اطراف ارومیه.

هفته پیش قرار شد با دایی رضا اینا بریم طرفای ارومیه خونه خاله زهرا بالاخره شالو کلا کردیمو حرکت کردیم مبینم بخاطر مسابقه باهامون نیومد سه شنبه بعد از ظهر حرکت کردیمو بابا رو هم سر راهمون از سه راه سرعین ور داشتیم دم دمای غروب رسیدیم به تیل ١٥ کیلومتری تسوج.خیلی جای باصفایی بود خصوصا برا شاهزاده اروین که کلی حال میکرد از توپ بازی گرفته تا دوچرخه سواری،موتورسواری،آتیش بازی و خیلی عشق و حال دیگه.باغای اطرافم که محشر بودن و اروین کلی عکس گرفت و کلی آلوچه خورد.روز ٤شنبه رفتیم سلماس و کلی گشتیم ٥شنبه هم اروین ارومیه رو زیر پا گذشت کلا به اروین خان خوش میگذشت و چون ثمین تو ماشین بود تو ماشینم خواب نداشت بماند که برا خودشم دی جیی شده بود.جمعه بعد از ظهرم برگشتیم که کل راه رو آقا اروین خوشگل ما رقصید و نذاشت کسی حوصله اش سر بره اما آخراش دیگه خودشم خسته شده بود.ناگفته نماند ظهری رفتیم لب در یاچه ارومیه البته در یاچه نه شوره زار کلی راه رفتیم به دریا برسیم که مارکوپولو کوچولو اینقد راه رفته بود خسته شدو برگشتیم.واما عکسای این سفرنامه...

این همون عشق و حالیه کهمامانم گفت تو حیاط خاله زهرا خیلی بهم خوش گذشت

اینجام به دایی رضاو باباکمک میکنم تاکباب خوشمزه شه

واما غرق در کمک کردن بودم که یه خار کوچولو رفت دستمممممممم اوفففففففف.اما با کمک خاله زهرا و شجاعت اینجانبدر اومد

اینم عکس بعد خار در آوردنه دیدین گریه نکردم

این نمیدونم چیه اما کلی باهاش عکس انداختن ولی منو از ماشین پیاده نکردن آخه سرد بود

اینجام باغای اطراف خونه خاله زهراست ابس خیلی خوشگل بود

وایییییییییییی یکی از آلوچه هام افتاد

از هر چیه این سفر بگذریم از نمکزارش نمیگذریم البته مامان میگفت میبرمت کنار دریا اما هرجه دویدم نرسیدم .چه حالی داد پیاده روی .بماند که وقتی زمین میخوردم طعم دستام خیلی خوب میشد و لیس میزدم

آقا با چه زبونی بگم خستم برگردیییییم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)