ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

تولدت مبارک عشق مامان و بابا

سلام هميشه خوب خوب ميدانستم روزي كه براي تولد يك سالگيت بخواهم بنويسم زبانم بسته ميشود./دستانم قفل انگار وچه همان شد درست اكنون..... چگونه گذشت كه حتي برق و باد هم به گرد پاي اين 365 روز نرسيد كه اگر اين همه عكس و خاطره ثبت نمي شد /باور كه نمي كردم هيچ/باور نمي كردم باز..... پسرم /بي نظير پسر همه چي تمامم/كه بي بهانه عاشقم تورا...كه بي بهانه اشكهايم با هر كلامي كه برايت مينويسم چكه ميكند باز باران باران.....به خداي اين همه سال و اين يك سال قسم كه لحظه هايي با تو در اين يك سال تجربه كردم كه در خواب هم نمي ديدم اين همه مادر شدن را.....عاشق شدن را.....بي تابت شدن را..... اروین خوش نامم /جان مادر/آرام دل مادر/خوب خوب ...
1 اسفند 1391

کمکهای اروین

اروین جان این روزا خیلی به مامانت کمک میکنی البته کمک میکنی تا مامان بیکار نمونه.کلا سرمو گرم کردی من جمع میکنم تو میریزی گاها خسته میشم و میگم که دیگه جمع نمیکنم اما باز....اما خوبه که هستی گلم با اومدنت خیلی چیزا از یادم رفته یعنی وقتی نمونده بهشون فکر کنم .ولی خوب روز به روز با کارایی که میکنی عاشقترم میکنیهمیشه خدا رو شکر میکنم که شما اروین بینظیر رو به من داد. حالا میریم عکسای کمک به مامانتو تو ادامه مطلب ببنیم ...
29 بهمن 1391

کمکهای اروین

اروین جان این روزا خیلی به مامانت کمک میکنی البته کمک میکنی تا مامان بیکار نمونه.کلا سرمو گرم کردی من جمع میکنم تو میریزی گاها خسته میشم و میگم که دیگه جمع نمیکنم اما باز....اما خوبه که هستی گلم با اومدنت خیلی چیزا از یادم رفته یعنی وقتی نمونده بهشون فکر کنم .ولی خوب روز به روز  با کارایی که میکنی عاشقترم میکنی همیشه خدا رو شکر میکنم که شما اروین بینظیر رو به من داد. حالا میریم عکسای کمک به مامانتو تو ادامه مطلب ببنیم ...
29 بهمن 1391

روزهاي مادرانه

روزهاي مادرانه من هم مثل اغلب مادرهايي كه ميشناسم گاهي دلم ميخواهد از مادري ام مرخصي بگيرم 2روز /1روز/2 ساعت...اقلا 1 ساعت مادر نباشم.دستهايم مال خودم باشد.مغزم مال خودم باشد.فايده اي ندارد كه دو ساعت بگذارمش پيش پدرش يا مادر بزرگش و برم بيرون.حتي آن طوري هم دلم مال خودم نيست /پيش پسرم است..من دلم مرخصي اي ميخواهد كه در آن دلم هم مال خودم باشد.بنشينم پشت فرمان توي هر جاده اي كه ميشود 120 تا بروم.چاووشي گوش دهم ,باهاش داد بزنم و بگويم وهي فكر نكنم كه الان اروین داره چي كار ميكند؟غذا مي خورد؟گريه نميكند؟سرش به جايي نخورد؟كسي هست باهاش بازي كند؟ ميدانم كه 10 - 20 سال ديگر ,آرزو ميكنم پسرم كمي بيشتر با من بماند,ميدانم آن موقع كلي مرخصي دا...
28 بهمن 1391

روزهاي مادرانه

روزهاي مادرانه من هم مثل اغلب مادرهايي كه ميشناسم گاهي دلم ميخواهد از مادري ام مرخصي بگيرم 2روز /1روز/2 ساعت...اقلا 1 ساعت مادر نباشم.دستهايم مال خودم باشد.مغزم مال خودم باشد.فايده اي ندارد كه دو ساعت بگذارمش پيش پدرش يا مادر بزرگش و برم بيرون.حتي آن طوري هم دلم مال خودم نيست /پيش پسرم است..من دلم مرخصي اي ميخواهد كه در آن دلم هم مال خودم باشد.بنشينم پشت فرمان توي هر جاده اي كه ميشود 120 تا بروم.چاووشي گوش دهم ,باهاش داد بزنم و بگويم وهي فكر نكنم كه الان اروین داره چي كار ميكند؟غذا مي خورد؟گريه نميكند؟سرش به جايي نخورد؟كسي هست باهاش بازي كند؟ ميدانم كه 10 - 20 سال ديگر ,آرزو ميكنم پسرم كمي بيشتر با من بماند,ميدانم آن موقع كلي مرخصي دار...
28 بهمن 1391

راه رفتن اروین

دیروز ١٥ بهمن بالاخره با میل خودت راه رفتی آی قربونه قدمات .چه ذوقی میکنی و جه با سرعت را میری البته دو سه قدمو ١ماهی بود مینداختی اما الن میدویی. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم قدم قدم راه رفتنت مبارک دیگه روز به روز شیطونتر میشی و خرابکاریهات بیشتر.در کابینتا رو از دستت با کش بستم.عاشق قناریا شدی و با ماهیها هم حرف میزنی وقتیم بابایی مییاد کلا سر پا نگهش میداری و امون نمیدی لباسشو در بیاره کلیم خودتو براش لوس میکنی ...
17 بهمن 1391

راه رفتن اروین

دیروز ١٥ بهمن بالاخره با میل خودت راه رفتی آی قربونه قدمات .چه ذوقی میکنی و جه با سرعت را میری البته دو سه قدمو ١ماهی بود مینداختی اما الن میدویی.  از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی  همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم قدم قدم راه رفتنت مبارک دیگه روز به روز شیطونتر میشی و خرابکاریهات بیشتر.در کابینتا رو از دستت با کش بستم.عاشق قناریا شدی و با ماهیها هم حرف میزنی وقتیم بابایی مییاد کلا سر پا نگهش میداری و امون نمیدی لباسشو در بیاره کلیم خودتو براش لوس میکنی ...
17 بهمن 1391

اروین و شکار

اروین به شکار میرودهوراااااااااااا مروز جمعه بابابزرگ زنگ زد تا بریم برا شکار بعدشم بیاییم ناهار خونه ی ما .تقریبا ١١ اینا رفتیم اول که هیچی نصیبمان نشد بعد که تغییر مسیر دادیم به لطف تو عزیزکم دوتا کبوتر با بایی برات شکار کرد تو هم چند تا عکس با تیپ شکارچی انداختی که برات میزارم ...
14 بهمن 1391

اروین و شکار

اروین به شکار میرودهوراااااااااااا مروز جمعه بابابزرگ زنگ زد تا بریم برا شکار بعدشم بیاییم ناهار خونه ی ما .تقریبا ١١ اینا رفتیم اول که هیچی نصیبمان نشد بعد که تغییر مسیر دادیم به لطف تو عزیزکم دوتا کبوتر با بایی برات شکار کرد تو هم چند تا عکس با تیپ شکارچی انداختی که برات میزارم ...
14 بهمن 1391