ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

دنیای این روزای شاهزاده ی کوچولویم

اول از همه ١٦ ماهگیت مبارک پسر بی نظیرم. روزها در پی هم میگذرند و تو روز به روز بزرگتر ،بی نظیرتر، شیطونتر و البته لاغرتر میشی و من روز به روز این احساس قشنگ مادر بودن رو حس میکنم و این حس را دارم که مادر بودن سخت ترین کار دنیاست.این ماهی که گذشت سخت ترین ماهی بود که تو این ١٦ ماه داشتیم . تب کردی،سرما خوردی،برای اولین بار فهمیدی که و قتی میگیم جاییت اوف میشه یعنی چی(پات سو خت)خیلی گریه میکنی و به یکی که گیر دادی دیگه تموم شد اون دیگه حق دستشویی رفتنم نداره. از جمله این افراد ثمین،مبین،بابا بزرگ،بابا و عمه هستن. از تلفن حرف زدنت بگم که با موبایل راحتتری و میگیری دم گوشت با فرهنگ لغت خودت میحرفی. عاشق کالسکه ات هستی و وقتی بعد کلی گشتن میخ...
8 تير 1392

دنیای این روزای شاهزاده ی کوچولویم

اول از همه ١٦ ماهگیت مبارک پسر بی نظیرم. روزها در پی هم میگذرند و تو روز به روز بزرگتر ،بی نظیرتر، شیطونتر و البته لاغرتر میشی و من روز به روز این احساس قشنگ مادر بودن رو حس میکنم و این حس را دارم که مادر بودن سخت ترین کار دنیاست.این ماهی که گذشت سخت ترین ماهی بود که تو این ١٦ ماه داشتیم . تب کردی،سرما خوردی،برای اولین بار فهمیدی که و قتی میگیم جاییت اوف میشه یعنی چی(پات سو خت)خیلی گریه میکنی و به یکی که گیر دادی دیگه تموم شد اون دیگه حق دستشویی رفتنم نداره. از جمله این افراد ثمین،مبین،بابا بزرگ،بابا و عمه هستن. از تلفن حرف زدنت بگم که با موبایل راحتتری و میگیری دم گوشت با فرهنگ لغت خودت میحرفی. عاشق کالسکه ات هستی و وقتی بعد کلی گشتن میخو...
8 تير 1392

درد دلی با یکی یدونم

پسر نازنیم، شکایتی ندارم از اینکه نمیتونم یک دل سیر بخوابم، از اینکه اجازه ندارم وقتی برای خودم داشته باشم، از اینکه نمیتونم با تمرکز کافی کاری انجام بدم، از اینکه وروجکم همش در حال ریخت و پاش هست، از اینکه خونه ای که نیم ساعت پیش مرتب شده، یهو به میدان جنگ تبدیل میشه، از اینکه یکی مثل سایه همش دنبالمه حتی تو دستشویی و حمام، از اینکه یه موش موشک همش آویزون منه و درخواستهای مکرر داره. فقط میخوام بهت بگم خیلی ممنون که هستی! همین که هستی و اجازه دادی من مادرت باشم کافیه اروینعزیزم، افتخار میکنم که مادرت هستم ...
28 خرداد 1392

درد دلی با یکی یدونم

پسر نازنیم، شکایتی ندارم از اینکه  نمیتونم یک دل سیر بخوابم، از اینکه اجازه ندارم وقتی برای خودم داشته باشم، از اینکه نمیتونم با تمرکز کافی کاری انجام بدم، از اینکه وروجکم همش در حال ریخت و پاش هست، از اینکه خونه ای که نیم ساعت پیش مرتب شده، یهو به میدان جنگ تبدیل میشه، از اینکه یکی مثل سایه همش دنبالمه حتی تو دستشویی و حمام، از اینکه یه موش موشک همش آویزون منه و درخواستهای مکرر داره. فقط میخوام بهت بگم خیلی ممنون که هستی! همین که هستی و اجازه دادی من مادرت باشم کافیه اروین عزیزم، افتخار میکنم که مادرت هستم ...
28 خرداد 1392

دوازدهمین سالگرد مامان جونی

اروین نازم امروز سالگرد مامانبزرگ بود خیلی آرزو داشتم بو دو تورا میدید ١٢ سال پیش تو چنین روزی مامانت تنهای تنها شد جوری که تا حالا کسی برام جاشو پرنکرده هیچ ،هر روز بیشتر از دیروز جای خالیشو حس میکنم دوست ندارم وبلاگت جایی برای نوشتن غم و غصه باشه ولی خوب اینجا ننویسم چیکار کنم. امروز باهم رفتیم سرخاک کلی فاتحه خوندیمو اومدیم اما لحظه به لحظه نبودن مادر عذاب است وچون این عذاب رو کشیدم از وقتی تو اومدی بیشتر مواظب خودم هستم چون نمیخوام نه تو و نه هیچکس دیگه عذابی رو که من کشیدمو تجربه کنه روح مامان بزرگم الهی شاد باشه و انشالله روزی برسه بتونم یه کارایی برای شادی روحش بکنم الهی آمین
22 خرداد 1392

دوازدهمین سالگرد مامان جونی

اروین نازم امروز سالگرد مامان بزرگ بود خیلی آرزو داشتم بو دو تورا میدید ١٢ سال پیش تو چنین روزی مامانت تنهای تنها شد جوری که تا حالا کسی برام جاشو پرنکرده هیچ ،هر روز بیشتر از دیروز جای خالیشو حس میکنم دوست ندارم وبلاگت جایی برای نوشتن غم و غصه باشه ولی خوب اینجا ننویسم چیکار کنم. امروز باهم رفتیم سرخاک کلی فاتحه خوندیمو اومدیم اما لحظه به لحظه نبودن مادر عذاب است وچون این عذاب رو کشیدم از وقتی تو اومدی بیشتر مواظب خودم هستم چون نمیخوام نه تو و نه هیچکس دیگه عذابی رو که من کشیدمو تجربه کنه روح مامان بزرگم الهی شاد باشه و انشالله روزی برسه  بتونم یه کارایی برای شادی روحش بکنم الهی آمین
22 خرداد 1392

عشق مامانی زودی خوب شو

هفته ی پیش یه هفته ی پردرد سری بود تقریبا از نهم و دهم خرداد تا الانش.مامانی اذیت شد و لی عشق مامانی بدتر.گلم از شنبه شب تب داشتی شبا میرسید به ٣٩،هیچگونه علایمه سرماخوردگیم نداشتی تا حالام کشف نکردم چی بود ولی فکر کنم مال دندونت باشه آخه دهان مبارکتم نمیذاری چک کنیمو بفهمیم. کلا هم غذا تعطیل،فقط باشیر من تغذیه میکنی الانم که الانه به زور بازی بهت غذا میدم آخه گلم تو عشق من بد غذا نبودی .خلاصه عشق مامان کاش همین بود و فقط غصه مامانی اینا بود ٤ شنبه رفتیم آستارا که به تو که عشق آب داری یه آب حسابی نشونت بدیم تو راه به عمه و بابا بزرگ اینام گفتیم بیاد تا کلی حال کنی از ساعت 12.30 که رسیدیم کلی حال کردی کلی آب تنی ،کلی رقص،کلی شیطونی. ساعت ح...
20 خرداد 1392