ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

یلدات مبارک

    پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد. عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری ♥ اروین خوشگلم دومین شب یلداتو با دو سه روز تاخیر تبریک میگم امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشی . با تمام وجود دوستت دارم . ...
7 بهمن 1392

مامانی قربونت

اروین قشنگم شاهزاده ی قلبم اینروزا دلم برات میسوزه نمیدونم چیکار کنم صبحها که بیدار میشیم بهونه میگیری مهد نری اول بابارو میخوای بعد میگی بریم حاجی(منظورت بابابزرگته)امروزم که یه کم سرما خورده بودی تا دیدی میخواییم آماده شیم گفتی لالا دارم اومدی رو پام تا نیم ساعت چشاتو به زور بسته بودی که مبادا من بگم بریم فدات مامانی به خدا چاره ای نیست به منم سخت میگذره ولی چه میشه کرد باید اینروزا رو طی کرد میدونم تو شیر مرد مامانی به این وضعیتم زودی عادت میکنی قربونه دلت ،اشکات، مامانی گفتنت ،خنده هات ،جی جی کردنات، قربونه دنیای کو چیکت که برا من خیلی بزرگه. ...
4 دی 1392

روزای برفی

عزیزم بااینکه پارسالم برف باریدنو دیده بودی اما امسال از پارسال زیادی ذوق کردی آخه امسال یه برفی اومده که چن ساله این برفو ندیده بودیم از ٤شنبه شب شروع شده و تا امروزم ادامه داشت فکر کنم که ٥٠ سانتی برف اومده باشه و شما یه دونه ی مامانی تا برفو میبینی میگی بعععععف و کلی ذوق میکنیو رو به منو بابایی میگی چ چ بععف یعنی که زیادی برف اومده چن روز پیش که تب کردیو سه چهار روز تبت پایین نمیومد اما تا حالام علایمی از سرماخوردگی الحمدلله نیس و احتمال ٩٠ درصد داره دندونا میاد دو تا از جلو که مثل صدف زده بیرون و یکیم فکر کنم از فک در میاد که اینجوری امونتو بریده گل مامانی نمیدونم چرا وقتی استامینوفن یا ایپو پروفن میخوری بر عکس خاصیاتاشون که خواب آور ه...
24 آذر 1392

تولد آیلین

خوب این  دومین سالیه که تو تولد آیلین شرکت میکنی و مثل همیشه ذوق کرده بودیو شمع رو فوت میکردی اینجور جاها که با داییها یه جا جمعیم یه مشکلی داریم که تو همش دنبال ثمینی و اونم میخواد با آیلین بازی کنه و هی غر غر میکنی و منم سر ثمین نق میزنم خلاصه که دیرو زم همین برنامه رو داشتیم و تو با هیچ کس بازی نمیکردی و گیر داده بودی ثمین و جونم برات بگه که بخاطر ماه محرمم بساط بزن و برقص نبود و شمام یه کوچولو سرماخوردگی داشتیو  سر حال نبودی کوچولوی مامانی اینروزا مامان خیلی در گیره ،هم در گیره کارای نمایندگی که بالاخره مغازه رو گرفت و هم درگیر امتحان نظام. و یه ماهی بود شمارو به قول خودت تاب تاب نبرده بود خلاصه که دیروز جمعه ساعت ١ زدی...
17 آذر 1392

بدون عنوان

عزیز دل مامان انگار کم کم داری به شیر نخوردن عادت میکنی روزا که اصلا بهونه نمیاری هیچ، از بهونه گیریاتم کم شده اما شبا، سه شب کلا نخوابیدی نمیدونستی چطور بخوابی راحتتری. کلی اذیت شدی اما دیشب گرفتی راحت خوابیدی کلا هم باید یه چیزی باشه بخوری از هویج و میوه بگیر تا غذا کلا باید تو دهنت چیزی باشه انگار اینجوری میخوای غم بزرگی که تودلتو رو فراموش کنی. این مرحله که داریم میگذرونیم خیلی سخته هم برا تو هم برا من اما مثل بقیه مراحل میگذره عزیز دلم.تنها چیزی که اینروزا خوشحالم میکنه اینه که شیر میخوری آخه هیچ رغبتی به هیچ نوع شیری جز شیر مادر نداشتی.اینروزا خیلی ادا از خودت در میکنی آواز میخونی ،پرچم میبینی سینه میزنی ،وقتی خوابت میاد بالشتو میار...
3 آذر 1392