ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

اروین و عزای حسین

امسال اروین جونی محرم رو بیشتر از سال قبل درک میکرد براش یه کم سنگین بود اما سعی میکر د   تو اون دل کوچیکشهمه چیو بدونه و از همه چی سردر بیاره . امسالم نذرمو ادا کردمو پیرهن مشکی تنت کردم یادمه مادرمم تا محرم میشد لباسای مشکی تنمون میکرد و میگفت افتخارم تو زندگی اینه که حسینی باربیایین که الحمدالله هم چنین شد اما حیف که... بگذریم حالا پیرهن مشکی رو که میپوشیدی بهت میگفتن چرا اینو پوشیدی میگفتی شهید شده میگفتن کی میگفتی حسین حسین و چنان با علاقه برنامه هارو دنبال میکردی که انگار که سالهاست  با این دسته ها همراهی اما عزیز دلم امید وارم ما روببخشیبخاطر دروغی محرم گفتیم که بابایی داره میره پیش دوستش ،دوستش مریضه و بیمارستانه چون اگه م...
24 آبان 1393

شاهزاده ی مامانی به برنامه ی جدیدشم عادت کرد

سلام پسر ناناز من عشق ناتموم من ،اینروزا هوا سرد شد و تو رو بعد از ظهر که میاوردم دفتر و میرفتی بیرون بازیگوشی میتر سیدم سرما بخوری و تصمیم گرفتم یه فکر اساسی برات بکنم به این خاطر  تصمیم گرفتم بعد از ظهرا بیام سر کار  و صبح ها خونه باشم تا تو رو بعد از ظهر ببرمت مهد و بابایی ساعت 4.30 بیاد بقول خودت ور بداردت و برین خونه از شنبه این طرح شد دو سه روز اول تا هفیمه جون (فهیمه جون)ساعت 3 میخواست بره خونشون تو بیقراری میکردیو نمیذاشتی بره و گریه میکردی ولی این دو روزه آخر عادت کردی و این خیلی خوبه صبح ها کلی وقت داریم باهم باشیم و بعضا که بیرون کار ندارم تا 2و3 باهمیم بعدشم میری مهد و بابا میاد دنبالت میرین خونه وانگار کلی بهت خوش میگذ...
8 آبان 1393

بدون عنوان

وقتی اروین کار دستی درست میکند اروین به معنای دوستدار دریا اروین و گردش تابستانی حالا اروین یه چن تا عکس متفرقه ...
30 مهر 1393

سلام بعد یه غیبت طولانی

سلام عشق مامانی سلام بهونه ی زندگی و صد تا سلام به دوستای گل که همش گلایه دارن که اروین خبری نیس آره تابستون شلوغی داشتیم الحمدالله خوش گذشت اما مامانی اروین سرش گرم بود خلاصه گذشته از اینا خدمت شما دوستان و پسر گلم بگم که عشق مامانی بزرگ شده حسابی و صبح تاشب حرف میزنه و سوال میپرسه و کلی شعرم یاد گرفته کتاب و میگیره جلوش و ادای مربیاشو در میاره و کلی شعر میخونه دیگه با مهدم انس گرفته و از افتتاح طبقه بالای مهد خیلی ذوق کرده ساعت 7و8 بیدار میشه لباساشو میپوشه و راهی میشه دو سه روز هم هست با صدای بلند به خانوم مدیرش سلام میده کفشاشو در میاره میذاره تو جا کفشی و میره تو کلاسش تا ظهر که میرم دنبالش میپره بغلم و بوسه بارونش میکنم میاییم خونه و ه...
22 مهر 1393

حال و هوای ماه رمضون آقا اروین

شاهزاده ی من ،عشق بی انتهای من و یکی یکدونه ی مامانی اینروزا حال و هواش خیلی فرق کرده به قول خودش مماز میخونه وضو میگیره و گاها که از خوردنیاش به ما تعارف میکنه میگم روزم میگه مامان منم یوزم تازه زهرا جونم یوزست میگم آره عزیزم بابام یوزه هست تو مهدم برنامه دارین هر روز نماز میخونین و جالب اینجاست که عاشق اینی که چادر بذاری مماز بخونی و با منم که مماز میخونی باید یه چادرم تو سرکنی و امروزم که جانمازتو میذاشتم تو کیفت گفتی مامان چادرم بذار هر چقدم میگم مامانی من آقا پسرها چادر نمیذارن خانوما چادر میذارن اون لحظه قبول میکنیو بعدش باز یادت میره با دعا با اذان وبا ترانه کلا رو مود رقصی و میرقصی گاها بابابات شوخی میکنی میپری تو سرو کولش  بعد ...
22 تير 1393

پسر مامانی

سلام پسر ماماننی سلام یه دونه ی مامانی وای که چقد حرف دارم برات از کجا شروع کنم نمیدونم بذار از شعر خوندنت بگم وای که چه خوب میخونیه چه شیرین زبون اونایی که یادمه رو از زبونه خودت مینویسم: میوه نخور نشسته   مگس رویش نشسته    اول بشور با ققت بعدن بخور با لشت هر گون ایشه گدن   باشماخلارین گینده      سو سپرم دالیجاق   یول گوزلرم گلینجخ سلام بابا سلام بابا     امروز سلا موکونم   فردا کتاب موخونم یه توپ دارم قلقلیم باید من بخونم شما آخر هر مصرع رو برام بگی فدات بشم عشق مامانی هر روز هزاران بار شکر میکنم باخودم میگم خدایا این همون پسر...
15 تير 1393

آلبوم بهار 93

هیسسسسسس اروین داره به حسا بو کتاب دفتر مامانش میرسه. اروین و گذری در حیران سلام آقاپلیسه اروین  و سفر سه روزه آستارا   ...
28 خرداد 1393