ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

بدون عنوان

وقتی اروین کار دستی درست میکند اروین به معنای دوستدار دریا اروین و گردش تابستانی حالا اروین یه چن تا عکس متفرقه ...
30 مهر 1393

سلام بعد یه غیبت طولانی

سلام عشق مامانی سلام بهونه ی زندگی و صد تا سلام به دوستای گل که همش گلایه دارن که اروین خبری نیس آره تابستون شلوغی داشتیم الحمدالله خوش گذشت اما مامانی اروین سرش گرم بود خلاصه گذشته از اینا خدمت شما دوستان و پسر گلم بگم که عشق مامانی بزرگ شده حسابی و صبح تاشب حرف میزنه و سوال میپرسه و کلی شعرم یاد گرفته کتاب و میگیره جلوش و ادای مربیاشو در میاره و کلی شعر میخونه دیگه با مهدم انس گرفته و از افتتاح طبقه بالای مهد خیلی ذوق کرده ساعت 7و8 بیدار میشه لباساشو میپوشه و راهی میشه دو سه روز هم هست با صدای بلند به خانوم مدیرش سلام میده کفشاشو در میاره میذاره تو جا کفشی و میره تو کلاسش تا ظهر که میرم دنبالش میپره بغلم و بوسه بارونش میکنم میاییم خونه و ه...
22 مهر 1393

حال و هوای ماه رمضون آقا اروین

شاهزاده ی من ،عشق بی انتهای من و یکی یکدونه ی مامانی اینروزا حال و هواش خیلی فرق کرده به قول خودش مماز میخونه وضو میگیره و گاها که از خوردنیاش به ما تعارف میکنه میگم روزم میگه مامان منم یوزم تازه زهرا جونم یوزست میگم آره عزیزم بابام یوزه هست تو مهدم برنامه دارین هر روز نماز میخونین و جالب اینجاست که عاشق اینی که چادر بذاری مماز بخونی و با منم که مماز میخونی باید یه چادرم تو سرکنی و امروزم که جانمازتو میذاشتم تو کیفت گفتی مامان چادرم بذار هر چقدم میگم مامانی من آقا پسرها چادر نمیذارن خانوما چادر میذارن اون لحظه قبول میکنیو بعدش باز یادت میره با دعا با اذان وبا ترانه کلا رو مود رقصی و میرقصی گاها بابابات شوخی میکنی میپری تو سرو کولش  بعد ...
22 تير 1393

پسر مامانی

سلام پسر ماماننی سلام یه دونه ی مامانی وای که چقد حرف دارم برات از کجا شروع کنم نمیدونم بذار از شعر خوندنت بگم وای که چه خوب میخونیه چه شیرین زبون اونایی که یادمه رو از زبونه خودت مینویسم: میوه نخور نشسته   مگس رویش نشسته    اول بشور با ققت بعدن بخور با لشت هر گون ایشه گدن   باشماخلارین گینده      سو سپرم دالیجاق   یول گوزلرم گلینجخ سلام بابا سلام بابا     امروز سلا موکونم   فردا کتاب موخونم یه توپ دارم قلقلیم باید من بخونم شما آخر هر مصرع رو برام بگی فدات بشم عشق مامانی هر روز هزاران بار شکر میکنم باخودم میگم خدایا این همون پسر...
15 تير 1393

آلبوم بهار 93

هیسسسسسس اروین داره به حسا بو کتاب دفتر مامانش میرسه. اروین و گذری در حیران سلام آقاپلیسه اروین  و سفر سه روزه آستارا   ...
28 خرداد 1393

سلام یه دونه ی زندگیم

سلام عشق مامانی سلام جونه مامانی شرمندته مامانی . این رو زا سرش شلوغه و نمیرسه وبلاگتو آپدیت کنه. گل پسر مامانی خیلی خیلی باهوش و شیطون شدی دیگه نمیتونیم کاری بی حضور تو انجام بدیم و البته اینو بگم که دیگه کامل کامل با پوشک خداحافظی کردی و برا خودت مردی شدی و حدودا یه ماهی میشه که کامل میری دستشویی و خرابکاریم نمیکنی فدات بشه مامانی. دیگه کامل جمله میبندی و علاوه بر اون تازگیا شعرم میخونی (جوجه جوجه طلایی نوکش سرخ و حنایی چگونه بیرون جستی  )قربو نه زبان شیرینت . خونه ی همه ی فک و فامیلو بلدی وتا به حوالی خونه شون میرسیم خیلی دقیق اسمشونو میگی که خونه کی میریم. هر چی خراب میشه بابا درست میکنه هر چی تموم میشه بابا میخره قربونت برم تازگیا...
7 ارديبهشت 1393

کلی تبریک

سلام پسرم سلام جونم کلی تبریک دارم برات بعد کلی غیبت با کلی تبریک اومدم اول از همه چهار شنبه سوریت مبارک امسال چهار شنبه سوری رو بهتر از سالای قبلت درک میکردی و هی میگفتی بمب پاتدادی و میخواستی که بریم بمب بندازیم الانم که الانه میخوای بمب بندازیم تا شما حال کنی .دومین تبریکم برا آغاز سال 1392 هست که امیدوارم سال خوبی برامون باشه الهی که سالمو تندرست به هر چی میخواییم تو این سال برسیم که سلامتی بزرگترین خواستمون از خداست امسال سال تحویل خونه بودیم بعد سال تحویل که ساعت 20.20 بود رفتیم چند جا  عید دیدنی که تو هم هی عیدی میگرفتی و میگفتی عیدی عیدی.قربونه زبون شیرینت فرداشم حرکت کردیم تهران که امسال با خاله نگار اینا همسفر بشیم که جریان س...
20 فروردين 1393

روزای آخر سال

سلام دوستان این پست برا قبل عید اما وقت نشد از حالت ثبت موقت درش بیارم . اینروزا که بوی عید میاد سر مامانی شلوغه و زیاد نمیتونم بهت برسم عزیز دل مامانیم از 4 شنبه مریض شده و تازه داره یواش یواش خوب میشه از 4 شنبه بعد از ظهر اسهال و استفراغ شروع شد و بعد از ظهرم که مامانی کار داشت و با ثمین مونده بودی کلی خرابکاری کرده بودی فدای تو مامانی بعدش با بابا و ثمین رفته بودی بقول خودت دوکتور اما خوب حالت خوب نشدو شب مجبور شدیم ببریمت بیمارستان . خانوم دکتر معاینت کرد و شما گل مامانی گریه نکردی شیر مرد من شاهزاده ی من گاها حس میکنم یه هویی بزرگ میشی و در کت اینقدر بالا میره که بیشتر از سنت نشون میدونی .فرداشم حالت خوب نبود تا جمعه که یه کوچولو حالت...
19 فروردين 1393